سلااااااام کلی دلم برا همتون تنگ شده ممنونم از همه کسایی که تو این مدت بهم سر زدن
ممنونم از همتوم دوس جونا
باورتون میشه شدم بهترین بازیگر زن لوح گرفتم کلییییییییی عاشق رشتم هستم
این روزا خیلی دپما اکثرا دلم میگیره نمیدونم چم شده این روزام سعی میکنم
هر شب بیام یه سری بزنم
دوستون دارم کلی
دلم تنگ شده بود کلی
+
نوشته شده در جمعه 15 آبان1388ساعت 0:46 توسط مهشید
|
روزی، سنگتراشی که از کار خود ناراضی بود و احساس حقارت می کرد، از نزدیکی خانه بازرگـانی رد می
شد. در باز بود و او خانه مجلل، باغ و نوکران بازرگان را دید و به حال خود غبطه خورد و با خود گفت: این
بازرگان چقدر قدرتمند است! و آرزو کرد که مانند بازرگان باشد.
در یک لحظه، او تبدیل به بازرگانی با جاه و جلال شد. تا مدت ها فکر می کرد که از همه قدرتمند تر است، تا
این که یک روز حاکم شهر از آنجا عبور کرد، او دید که همه مردم به حاکم احترام می گذارند حتی بازرگانان.
مرد با خودش فکر کرد: کاش من هم یک حاکم بودم، آن وقت از همه قوی تر می شدم!
در همان لحظه، او تبدیل به حاکم مقتدر شهر شد. در حالی که روی تخت روانی نشسته بود، مردم همه به او
تعظیم می کردند. احساس کرد که نور خورشید او را می آزارد و با خودش فکر کرد که خورشید چقدر قدرتمند
است.
او آرزو کرد که خورشید باشد و تبدیل به خورشید شد و با تمام نیرو سعی کرد که به زمین بتابد و آن را گرم
کند.
پس از مدتی ابری بزرگ و سیاه آمد و جلوی تابش او را گرفت. پس با خود اندیشید که نیروی ابر از خورشید
بیشتر است، و تبدیل به ابری بزرگ شد.
کمی نگذشته بود که بادی آمد و او را به این طرف و آن طرف هل داد. این بارآرزو کرد که باد شود و تبدیل به
باد شد. ولی وقتی به نزدیکی صخره سنگی رسید، دیگر قدرت تکان دادن صخره را نداشت. با خود گفت که
قوی ترین چیز در دنیا، صخره سنگی است و تبدیل به سنگی بزرگ و عظیم شد.
همان طور که با غرور ایستاده بود، ناگهان صدایی شنید و احساس کرد که دارد خرد می شود. نگاهی به پایین
انداخت و سنگتراشی را دید که با چکش و قلم به جان او افتاده است...
+
نوشته شده در چهارشنبه 14 اسفند1387ساعت 20:38 توسط مهشید
|
سلام خوبین؟
بچه ها واقعا سرم شلوغ شده دانشگاه قبول شدم رشته کارگردانی(نمایش)
دعا کنیم موفق بشم.ببخشید من آپ نمیکنم علتشو گفتم
دوستون دارم تا بعد
+
نوشته شده در دوشنبه 2 دی1387ساعت 21:6 توسط مهشید
|
سلااااااااااااااام من برگشتم بچه ها
خیلی جاتون خالی بود کلی دعاتون کردم
یه چیزه باور نکردنی بود امیدوارم یه روزی همتون برید
من که دلم میخواد دوباره برم
ممنونم از عباس عزیز(http://www.abbastarkan.blogfa.com/)
که این قدر به من لطف داره و از من سوغاتی میخواد
+
نوشته شده در چهارشنبه 16 مرداد1387ساعت 14:45 توسط مهشید
|
سلا بچه ها قرار بود تا ۱۵ آپ نکنم اما دیدم تو مرام ما رفیقان بدون خدافظی نباید جایی رفت.
اومدم خدافظی کنم و بگم که دارم میرم البته زود بر میگردما...
دارم میرم مکه جاتون خالی کلی.
خدافظ دوستای من.
ممنونم از نظراتون
بای بای
+
نوشته شده در چهارشنبه 26 تیر1387ساعت 23:8 توسط مهشید
|
وای چقدر سخته این کنکور
میترسم...
خدا کمکم کن بچه دعا کنین
.
من از امروز دیگه آپ نمیکنم تا ۱۵ مرداد
آخه نیستم حلالم کنین
کلی هم برام دعا کنین
دوستون دارم

راستی بچه ها یه چیز دیگه
۱۳ تیر تولدمه میشه ۱۱ روز دیگه

هم استرس کنکور دارم 
هم واسه تولدم کلی خوشحالم .
اما ضد حاله چون ۱۳ هم یه کنکور دیگه دارم

دلم براتون تنگ میشه دوستان خوبم
bye
+
نوشته شده در یکشنبه 2 تیر1387ساعت 13:15 توسط مهشید
|
خانه آرزوهایم کلبه ای است کوچک دردشت شقایقها است ، که تو را کم دارد، راستی کی می آیی ...؟
+
نوشته شده در یکشنبه 26 خرداد1387ساعت 23:58 توسط مهشید
|
يه شب رفتم كناره پنجره باكلي بغض هم سپردم به ستاره هم سپردم به نسيم كه بريد يكجوري به مردم اين شهر بگيد ما دو تا ديوونه ايم اما به هم نميرسيم.
+
نوشته شده در سه شنبه 21 خرداد1387ساعت 10:41 توسط مهشید
|
امشب احساس خوبی داشت
مثل هر شب نبود حرفاش و کاراش همش ذوق بود
نمیدیدمش اما معلوم بود که میخنده خوشحاله
الان جز استرس چیزی اذیتش نمیکنه
میدونم خوشحاله اما ته دلش...
نکنه هنوز میخواد بهانه بیاره؟
نه هیچ نکنه ای وجود نداره همه چیز باید خوب پیش بره
ولی...
میترسم خدا
از اینکه دوباره مثل قبل بگه نه
خدا خودت کمکش کن
بهش آرامش بده
بچه ها دعا کنین فردا بخیر بگذره
دوست دارم دوست من (خودت میدونی کی هستی)
بچه ها تورو خدا دعا کنین
+
نوشته شده در یکشنبه 12 خرداد1387ساعت 1:2 توسط مهشید
|
واااااااای خدای من
چرا؟
آخه چرا؟
من که اینجوری نبودم
حالا چرا بعد این هم شیطونی
تازه دلشوره بهم زدم
وای
چقدر سخت بود با یکی بشینی توی جمع
و درباره آینده حرف بزنی
هیچ کس نمیتونه درک کنه که چقدر سخت بود
دلشوره و استرس داشتم
تاحالا اینقدر برام صحبت کردن سخت نبود
خدا از اون انجیرا برام بفرست تا آرامش داشته باشم
......
+
نوشته شده در شنبه 4 خرداد1387ساعت 23:34 توسط مهشید
|
جادوگری که روی درخت انجیر زندگی میکند به لستر گفت: یه آرزو کن تا برآورده کنم لستر هم با زرنگی
آرزو کرد دو تا آرزوی دیگر هم داشته باشد بعد با هر کدام از این سه آرزو سه آرزوی دیگر آرزو کرد
آرزوهایش شد نه آرزو با سه آرزوی قبلی بعد با هر کدام از این دوازده آرزو سه آرزوی دیگر خواست که
تعداد آرزوهایش رسید به ۴۶ یا ۵۲ یا... به هر حال از هر آرزویش استفاده کرد برای خواستن یه آرزوی دیگر
تا وقتی که تعداد آرزوهایش رسید به... ۵ میلیارد و هفت میلیون و ۱۸ هزار و ۳۴ آرزو بعد آرزو هایش را
پهن کرد روی زمین و شروع کرد به کف زدن و رقصیدن جست و خیز کردن و آواز خواندن و آرزو کردن برای
داشتن آرزوهای بیشتر بیشتر و بیشتر در حالی که دیگران میخندیدند و گریه میکردند عشق می ورزیدند
و محبت میکردند لستر وسط آرزوهایش نشست آنها را روی هم ریخت تا شد مثل یک تپه طلا و نشست
به شمردنشان تا ...... پیر شد و بعد یک شب او را پیدا کردند در حالی که مرده بود و آرزوهایش دور و
برش تلنبار شده بودند آرزوهایش را شمردند حتی یکی از آنها هم گم نشده بود همشان نو بودند و برق
میزدند بفرمائید چند تا بردارید به یاد لستر هم باشید که در دنیای سیب ها و بوسه ها و کفش ها همه
آرزوهایش را با خواستن آرزوهای بیشتر حرام کرد !!!
+
نوشته شده در دوشنبه 30 اردیبهشت1387ساعت 16:26 توسط مهشید
|
جواب داد:((مگر برای کسی که به مرگ لبخند زده است باید گریه کرد؟؟)) و من از آن روز در این فکر هستم که آیا این مرد دیوانه است یا مردم شهر ما دیوانه اند که او را دیوانه می پندارند؟؟............
+
نوشته شده در یکشنبه 29 اردیبهشت1387ساعت 13:27 توسط مهشید
|
سلام
میدونم دیر کردم اما بخدا نمیتونم این روزا تند تند آپ کنم.
ممنونم از نظرایی که دادین.نشون دوستم دادم و سعی کرد که فراموش کنه
وقتی پایان داستان دستان مهربان تو نباشد بگذار قصه گو هر طور كه می خواهد داستان را ادامه دهد
ببخشید منم بهتون سر نزدم سیستم من حالش خوب نیست 
یه روز وصل هست یه روزم ....
دعا کنین کارشناسی قبول شم 


امشب، ساعت نمی دانم چند است، اما کسی دست برده است توی سينهام تا چيزی را، تا چيزی را از
تپيدن باز بدارد. آه، برای مردی ايستاده بر لبه اندوهی ژرف دعا کنيد 

+
نوشته شده در جمعه 27 اردیبهشت1387ساعت 11:19 توسط مهشید
|
شما اگه بودین چه کار میکردین؟
یکی از دوستام یه دختریرو خیلی دوست داشت و داره به حدی که در هر شرایتی دخترو حس می کرد
حتی یک بارم به دختره از راه غیر مستقیم گفت که دوسش داره اما....
زد و یه روز دوست پسره اومد بهش گفت که من با این دختره ۶. ۷ ماهه دوستم
پسره دنیا رو سرش خراب شد نمیدونین چه حالی شد اما هیچی نگفت و صبر کرد
و مجددا" فهمید که این ۲تا همدیگرو خیلی دوست دارن هر دفه هم که دختررو میبینه
دنیاش خراب میشه.
حالام که حالش از بد یه چیزی اونور تره دپرس نیست اما عاشقه
با دوستش میره بیرون که باهاشون بره شام البته مجبوری بخاطر دوستش از نگاه اول بغض گلوشو
میگیره و به خفقان میرسه.
اون به خاطر دوستش از عشقش گذشت و نذاشت دوستیه اونا به هم بریزه
اما خودش با این حالش...
از من خواسته کمکش کنم که فراموشش کنه یا اصلا بدونه کارش درست بوده یا نه؟؟؟؟!!!....
به نظر شما من چی باید بش بگم؟
شما اگه بودین چیکار میکردین؟از عشقتون میگذشتین؟
+
نوشته شده در چهارشنبه 18 اردیبهشت1387ساعت 20:25 توسط مهشید
|
هنگاميکه از جاده هاي شب عبور ميکني هرگز در اين انديشه مباش که خورشيد براي تو بيگانه طلوع خواهد کرد و قلبي که به هوس گفت : دوستت دارم بدان که هرگز معني لغت عشق را نخواهد داشت
+
نوشته شده در سه شنبه 17 اردیبهشت1387ساعت 13:7 توسط مهشید
|
ممنونم که همتون به من لطف دارین
من این مدت شیراز نبودم و نتونستم آپ کنم عذر خواهی میکنم.
من دیدم آقا آمد شیراز گفتم یا جای من یا جای اون
به خاطر همین رفتم عشق و حال
گفتم من برم کرم ریزی تا این سرش گرمه
الان من برگشتم شیراااااز خیلی خوشحالم
دوستون دارم
+
نوشته شده در یکشنبه 15 اردیبهشت1387ساعت 11:57 توسط مهشید
|
سلام.فردا روز بزرگ خليج فارس براي همين تجمع بزرگي از مردم و هم چنين هنر مندان را در جلوي سفارت امارات خواهيم داشت.فردا مي خواهيم داد بزنيم که خليج فارس به نام ماست.به نام فارس.حتما سخراني ميشه.شعر خوانده ميشه شعار داده ميشه و ...
ما هم همين ميگيم خليج فارس به نام ماست و عرب ها هيچ حقي ندارند که اسم خليج ما رو عوض کنند.ولي بايد يادمون باشه که کنار خليج فارس خليج فارس بزرگ ديگه اي هم هست که چه بسا خليج فارس تر.و اون چيزي نيست جز تخت جمشيد
ما فردا مي خواهيم از خودمون دفاع کنيم ولي اصلا متوجه نيستيم که خودمون داريم به ريشه خودمون تبر مي زنيم.در 50 کيلومتري تخت جمشيد يک سد زده شده که حتما بر تحت جمشيد تاثير منفي مي ذاره
همه ايران سراي ماست چه جليج فارس چه تخت جمشيد.جزيي از ايران و تمدن ماست.نبايد بزاريم که بيگانه ها تمدن ما رو از مون بگيرن و نبايد هم خودمون بي اون ها بي توجه باشيم
+
نوشته شده در دوشنبه 9 اردیبهشت1387ساعت 23:18 توسط مهشید
|
برای گفتن من شعر هم به گل مانده
نمانده عمری و صد ها سخن به دل مانده
صدا که مرهم فریاد بود زخم مرا
به پیش درد عظیم دلم خجل مانده
از دست عزیزان چه بگویم گله ای نیست
گر هم گله ای هست دگر حوصله ای نیست
سر گرم به خود زخم زدن در همه عمرم
هر لحظه جز این دست مرا مشغله ای نیست
در حسرت دیدار تو آواره ترینم
هر چند تا منزل تو فاصله ای نیست
دیریست که از خانه خرابان جهانم
بر سقف فرو ریخته ام چلچله ای نیست
+
نوشته شده در پنجشنبه 5 اردیبهشت1387ساعت 23:25 توسط مهشید
|
گریه میکردم که کفش ندارم ،اما مردی رو دیدم که پا نداشت......
+
نوشته شده در چهارشنبه 4 اردیبهشت1387ساعت 22:30 توسط مهشید
|
سلاااااااااااااااااااااااااااام
من میخوام از امروز دیگه خوشحال باشم چون دوستای خوبی مثل
مثل....
مثل بگم کی؟
ها ها ها ها ها ها ها نمیگم
می خوام بخندم مثل همیشه
هووووووررررااااااااااااا
مهشید باید برقصه
داشتم میگفتم میدونین دوستای من کیا هستن؟؟؟؟
عمرا" بدونین
منم نمیگم .....
بگم؟
نه نمیگم
..........
اصلا بیخیال
اااااااااااااه نمیتونم نگم
اونم به بهترین دوستام
از بهترین دوستام یه همچین مسئله مهمی پنهون کنم
ای بابا من که گفتم
هی میگم نمیتونم نگما باور نمیکنین
حالا فهمیدین بهترین دوستای من کیا هستن؟
میخوا با زبون خودم بگم
دوست من شما ها هستین که بهم سر میزنین و احوالم میپرسین
+
نوشته شده در سه شنبه 27 فروردین1387ساعت 21:53 توسط مهشید
|